الف.ح.قریب

نوشته‌هایی برآمده از منتهای دل

الف.ح.قریب

نوشته‌هایی برآمده از منتهای دل

گفت‌وگو آئین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
حافظ

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

نخستین غزلِ دیوانِ شعرِ امیرخسرو دهلوی، این غزل خارق‌العاده‌ست...



 

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز

بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا

ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا

دیده صد رخنه شد از بهر تو، خاکی ز رهت

زود برگیر و بکن رخنه دیوار جدا

می دهم جان مرو از من، وگرت باور نیست

پیش ازان خواهی، بستان و نگهدار جدا

حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا

  • ابراهیم حسنکلو



شرط عقل است که مردم بگریزند از تیر 

من گر از دست تو باشد مژه بر هم نزنم


سعدی 

  • ابراهیم حسنکلو
چشم عاشق را جمال یار دیدن لازم است
با مسافر صحبت از شوق رسیدن لازم است
  • ابراهیم حسنکلو

سعدی بخوانیم :) 

بازت ندانم از سر پیمان ما که برد

باز از نگین عهد تو نقش وفا که برد


چندین وفا که کرد چو من در هوای تو

وان گه ز دست هجر تو چندین جفا که برد


بگریست چشم ابر بر احوال زار من

جز آه من به گوش وی این ماجرا که برد


گفتم لب تو را که دل من تو برده‌ای

گفتا کدام دل چه نشان کی کجا که برد


سودا مپز که آتش غم در دل تو نیست

ما را غم تو برد به سودا تو را که برد


توفیق عشق روی تو گنجیست تا که یافت

باز اتفاق وصل تو گوییست تا که برد


جز چشم تو که فتنه قتال عالمست

صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد


سعدی نه مرد بازی شطرنج عشق توست

دستی به کام دل ز سپهر دغا که برد



سعدی

  • ابراهیم حسنکلو

مردانه عهد بستم امشب اگر بیایی

یک لحظه هم ننالم از جور بی وفایی


عاشق نمی‌شناسد دارو به غیر یارش

گفتند و باز گشتیم پیدا نشد دوایی


بیمار اگر بنوشد داروی اشتباهی

با صد دوا نگردد از درد خود رهایی


با دیگران بگو من جز تو نمی‌شناسم

هر کس که دید من را زد لاف آشنایی


درمان و درد با هم داده خدای هستی

اما دوا ندارد درمان بینوایی


بیچاره آن که یارش بی مهر و بی ستم شد

چون درد بی نشان را دارو نبود جایی


گفتی قریب کافیست کوتاه کن سخن را

باشد ولی نگفتی ای بی‌وفا کجایی؟


                  ابراهیم حسنکلو 

  • ابراهیم حسنکلو