ابراهیم حسنکلو | شعر و غزل

الف.ح.قریب

بنجامین فرانکلین : « اگر می‌خواهی بعد از مرگ فراموش نشوی، یا کاری کن که قابل نوشتن باشد یا چیزی بنویس که قابل خواندن باشد ».

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

امروز بارون خوبی بارید و هنوز هم میباره 

تو اوج بارندگی رفتم بیرون و قدم زدم ،یه چیزی اختراع شده به اسم هندزفری! 

خدا خیرش بده هر کی اینو ساخته ، میزاری تو گوشِت و بی‌هیچ سر و صدای اضافه‌ای از هوا و خیابون و موسیقی لذت میبری. واسم عجیبه که خیلیا وقتی بارون میاد چتر میگیرن رو سرشون! مگه میشه نعمت خدا رو پس زد ؟

استاد شجریان داشت این غزل حافظ رو امروز تو گوشم زمزمه میکرد:


 

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه‌کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند






هیچ‌وقت این‌قدر حرف نزده بودم  :)


                       ۲۲ آبان ۱۳۹۷

  • ابراهیم حسنکلو


بعد از تو دیگر ماه من آبان نخواهد شد

یک قطره از عشق تو هم باران نخواهد شد


با هر که بعد از من لبت خندید عادت کن

پاییز باشد کوچه ها عریان نخواهد شد


آتش بزن جان و تنم را کز هجوم فصل

خاکسترم هم مانع طوفان نخواهد شد


یک عمر جنگیدم برایت تا که فهمیدم

صدها عرب چون یک عجم سلمان نخواهد شد


تا با طبیبی درد خود را فاش میگویم

او مینویسد نسخه‌ای: درمان نخواهد شد


فرقی مگر بین حیات و مرگ هم مانده؟ 

بی‌شک کسی در سوگ من گریان نخواهد شد


ابراهیم حسنکلو

  • ابراهیم حسنکلو

به چشمان سیه بردی یقین از مذهب و دینم

که در معراج چشمانت، صراط راست می‌بینم


مرا دیوانه پنداری که چشم از باغ گل بستم

ولی گویا نمی‌دانی که مست از عطر نسرینم


سبو پر کن که از چشمت شراب ناب می‌جوشد 

منم آن کس که می‌نوشد شراب جام سیمینم


بر آن عهدم که برچینم نظام ظلم چون فرهاد

اگر هم جان دهم زین ره، قسم بر جان شیرینم


ببار ای چشم خونبارم که در نزدش چو اغیارم

حریم عشق می‌دارم جدا از یار دیرینم


من از آن روز غمگینم که در آیین تدفینم

به چشم خود نمی‌بینم تو بودی سر به بالینم


قریبا گرچه صد نامه نوشتی بهر دیدارش

مجال بندگی باید که در محراب بنشینم


                   ابراهیم حسنکلو (قریب) 

  • ابراهیم حسنکلو

من از جنگیدنِ با تو، از این پیکار می‌ترسم

از احساس نیاز خود به این تکرار می‌ترسم

  • ابراهیم حسنکلو

قصد ندارم در وبلاگم کتاب معرفی کنم ولی این کتاب فرق میکند. 

  • ابراهیم حسنکلو