الف.ح.قریب

نوشته‌هایی برآمده از منتهای دل

الف.ح.قریب

نوشته‌هایی برآمده از منتهای دل

گفت‌وگو آئین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
حافظ

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۶ مطلب با موضوع «غزل های من» ثبت شده است

چشم عاشق را جمال یار دیدن لازم است
با مسافر صحبت از شوق رسیدن لازم است
  • ابراهیم حسنکلو

مردانه عهد بستم امشب اگر بیایی

یک لحظه هم ننالم از جور بی وفایی


عاشق نمی‌شناسد دارو به غیر یارش

گفتند و باز گشتیم پیدا نشد دوایی


بیمار اگر بنوشد داروی اشتباهی

با صد دوا نگردد از درد خود رهایی


با دیگران بگو من جز تو نمی‌شناسم

هر کس که دید من را زد لاف آشنایی


درمان و درد با هم داده خدای هستی

اما دوا ندارد درمان بینوایی


بیچاره آن که یارش بی مهر و بی ستم شد

چون درد بی نشان را دارو نبود جایی


گفتی قریب کافیست کوتاه کن سخن را

باشد ولی نگفتی ای بی‌وفا کجایی؟


                  ابراهیم حسنکلو 

  • ابراهیم حسنکلو


بعد از تو دیگر ماه من آبان نخواهد شد

یک قطره از عشق تو هم باران نخواهد شد


با هر که بعد از من لبت خندید عادت کن

پاییز باشد کوچه ها عریان نخواهد شد


آتش بزن جان و تنم را کز هجوم فصل

خاکسترم هم مانع طوفان نخواهد شد


یک عمر جنگیدم برایت تا که فهمیدم

صدها عرب چون یک عجم سلمان نخواهد شد


تا با طبیبی درد خود را فاش میگویم

او مینویسد نسخه‌ای: درمان نخواهد شد


فرقی مگر بین حیات و مرگ هم مانده؟ 

بی‌شک کسی در سوگ من گریان نخواهد شد


ابراهیم حسنکلو

  • ابراهیم حسنکلو

به چشمان سیه بردی یقین از مذهب و دینم

که در معراج چشمانت، صراط راست می‌بینم


مرا دیوانه پنداری که چشم از باغ گل بستم

ولی گویا نمی‌دانی که مست از عطر نسرینم


سبو پر کن که از چشمت شراب ناب می‌جوشد 

منم آن کس که می‌نوشد شراب جام سیمینم


بر آن عهدم که برچینم نظام ظلم چون فرهاد

اگر هم جان دهم زین ره، قسم بر جان شیرینم


ببار ای چشم خونبارم که در نزدش چو اغیارم

حریم عشق می‌دارم جدا از یار دیرینم


من از آن روز غمگینم که در آیین تدفینم

به چشم خود نمی‌بینم تو بودی سر به بالینم


قریبا گرچه صد نامه نوشتی بهر دیدارش

مجال بندگی باید که در محراب بنشینم


                   ابراهیم حسنکلو (قریب) 

  • ابراهیم حسنکلو

من از جنگیدنِ با تو، از این پیکار می‌ترسم

از احساس نیاز خود به این تکرار می‌ترسم

  • ابراهیم حسنکلو
قصه های عشق را مجنون روایت می‌کند
چشم دل می بندد از لیلی شکایت می‌کند

عشق با دیوانگی پیوند سختی خورده است
گاه گاهی عقل در مجنون عنایت می‌کند

قلعه مجنون به چشم یار ویران میشود 
عشق را فرمانروایی ها ولایت می‌کند

از برای عاشقان حتی کلامی ناتوان
یک نگاه بی زبان حس را هدایت می‌کند

ای که بی تو هر شب از رویای تو آشفته ام
این پریشان دل، دعایی در هوایت می‌کند 

غصه هایت سهم من، با دیگرانت شاد باش
                                           دیدن لبخند تو، ما را کفایت می‌کند

                                                                           ابراهیم حسنکلو  
  • ابراهیم حسنکلو